یادداشت
چشمباز، ایستاده میخوابم مثل اسبی که توی اصطبله!
وقتتان را برای خواندن و فهمیدن این یادداشت نیمهشبانگاهی صرف نکنید! چیزی از آن سر در نخواهید آورد! اسکرول کنید به بعدی، سپاس
برای منی که تقریبا هیچ خوابی را فراموش نمیکنم و خواب بهترین آرامشم است دیدن سه کابوس در دو شب و بیخوابی و نفهمیدین پیام سلف سخت ترین وضعیت است! گویی تا پیامش را نفهمم اجازه خواب که همیشه سهلترین کار برای من است صادر نخواهد شد! این حد خستگی و این حد نفهمی! گویی وضعیت افت قند را تجربه میکنم یا وضعیتی میان خواب و بیداری! چارهای جز تحمل و واسپاری ندارم! روحم جایی در دبستان وقتی سر خود مبصر کلاس امیر شده بودم تا پیشدانشگاهی را که از قضا دوباره مبصر بودم را در چشم بهم زدنی طی میکنم! انگار از مبصر بودن خستهام! خودم را به روانکاوی شاهیننجفی میسپارم! «تو تنهاییت را بزار به دوش من!» برای کسی که سعی کرده اشتباه نکند! فراخوان او عجیب است! «باز با من اشتباه کن! زندگی خود را تباه کن!» برای منی که همیشه در دقیقهی دوم ماساژ بیهوش میشوم حتی در سومین دور ماساژ بیست دقیقهای اپسیلونی حس خواب ندارم! میدانم تا سلف اجازه ندهد از خواب خبری نیست! باید خود را رها کنم. بیتفاوت به همهی جلساتی که فردا دارم! این روزها به این فکر میکنم که در مواجهه با مرگ باید خود را چگونه رها کنم! کاش پیام را سادهتر و صریحتر میدادی! ساعت ۲:۳۰ شد و من هنوز سر در نیاوردم! «اصن من بعد! اصن من بد!» «خواستم مثل آسمان باشم!» «شب است و هر دو به یک خواب خوب محتاجیم!» ساعت ۳ شده و من مشغول کاویدن! هشت ماه بدهی به خودت امشب نقد شده! دلم برای مامانی تنگ شده … «چشمباز، ایستاده میخوابم مثل اسبی که توی اصطبله!» پیام دریافت شد!





