مواجههی آیین با مرگ دیگری در اندازهای به زعم ما کوچک دیشب اتفاق افتاد. تلاشهای مذبوحانه ما برای جلوگیری از حمله دیگر ماهیهای در ظاهر کوچک اما وحشی و نهایتا خارج کردن این ماهیقرمز و در ظاهر بزرگ اما مظلوم بینتیجه ماند. برای ما این یک ماهی بود که در زادبومش طعمه شد اما برای او تجربه متفاوت دیگری بود. سعی کردیم به جای نصیحت و توصیههای احمقانه که تقصیر خودت بود مگر نگفتم این ماهی با دیگران سازگاری ندارد یا گریه ندارد که چرخه و راز بقا همین و بسیار طبیعی است و … احساس او را درک کنیم، در آغوشش بکشیم و بفهمیم انسان به قول شاملو دشواری وظیفه است.
آیین جانم!
بابا تو مثل ما نشو!
همین قدر حساس باش و از مردن یک ماهی قرمز کوچک و در ظاهر بیارزش در یک آکواریوم بزرگ کنترلت را از دست بده و احساسی شو و مدرسه نرو! انسان بودن همین است همین قدر حساس همین قدر لطیف و بزرگ شدن بر خلاف تصور ما بیتفاوت بودن و پوست کلفت شدن نیست بلکه حساستر و حساستر شدن است.
پینوشت: من هم به گونهای دیگر این مرگ را درک میکردم. امروز میدانم مفهوم ربا چیزی شبیه به حملهی دیگران به این ماهی است! یعنی استثمار وحشیانه از کسی که بیدفاع تحت ظلم قرار گرفته است. ما آدمها شبیه همین ماهیها هستیم برخی زنده زنده دیگری را میخوریم بعضی میگذاریم که مرد لاشهاش را میخوریم و برخی هم بیتفاوت عبور میکنیم.