0

به باشگاه نمازخوان و کتابخوان‌ها خوش آمدی!

آیینم! در کنار ده‌ها چیزی که می‌شود از آنها شاکی بود و همیشه هستند، چرا نباید از هزاران چیزی که هست و بدیهی تلقی می‌شود در حالیکه نیست شاکر نبود؟ پریشب که آنهمه کودک دچار عارضه مغزی دیدم اگرچه خودم را از این شکر غیراخلاقی و ناخوشایند پرهیز می‌دادم اما از خودم پرسیدم نمی‌شد ما هم دچار این ابتلا باشیم؟ (۱)
آیینم! خودکار قرمز لای کتابت روزم را ساخت بابایی! پریروز که داوطلبانه ازم خواستی که نماز را به تو یاد بدم تئوری که در خصوصش دچار تردید شده بودم تقویت شد که «بچه‌ها به رفتار و صداقت ما نگاه می‌کنند نه حرف‌های ما!» توی این هشت سال و خصوصا توی هفت سال اولش هیچ وقت از مفاهیمی که به نظرم وجودمون باهاش سرشته شده حرف نزدم چون معتقد بودم که نیازی نیست و فقط باید تلاش کنم مثل دیوار صیقلی داستان نقاشان چینی مثنوی آن را دست‌نخورده نگه دارم چه از گزند موافقان و چه از گزند مخالفان! اگر کسی در تو شبهه‌ای افکند کوشیدم خونسردانه با یک مثال ساده آنقدر که می‌فهمیدم آن چیزی که درک کرده بودم در این چهل و چند سال را با تو درمیان بگذارم و بدون استثنا در انتهاش بگویم حرف هیچ‌کس و همچنین حرف من حرف نهایی نیست و ممکن است درست و کامل نباشه! روان‌کاوان می‌گویند این بی‌تکیه‌گاهی برای همسن‌ و سالهای تو اضطراب میاره ولی باکی نیست! این اضطراب را به داشتن و تجهیز شدن تو به تفکر انتقادی با همه هزینه‌هایی که برای من و مامان برای پرسیدن چرا پیش از هر امر و نهی‌ ولو ساده‌ای از سوی تو ایجاد می‌کنه ترجیح می‌دهم.
من این‌طور یافتم که معنویت و عطش فهمیدن و یادگیری و تلاش حداکثری و از همه مهمتر شاکر چیزهایی که داریم و نه شاکی از چیزهایی که نداریم بودن، اکسیری است که می‌تواند آینده‌ را که برای بسیاری پوچ و بی‌معنا می‌شود برای تو بیمه کند.
به جمع نمازخوان‌ها و کتاب‌خوان‌ها خوش‌آمدی بابایی!
امیدوارم در این باشگاه ماندگار بشوی❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *